+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:13  توسط ماهان
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:22  توسط ماهان
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:7  توسط ماهان
|
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:49  توسط ماهان
|
Where do I begin to tell the story
Of how great a love can be
The sweet love story that is older than the sea
The simple truth about the love she brings to me
Where do I start
With her first hello
از کجا شروع به گفتن این داستان کنم
که عشق چقدر می تواند بزرگ باشد
داستان شیرین عشق که بزرگتر از دریاست
حقیقت ساده ای از عشق که او برایم به ارمغان آورد
با اولین سلامش نمی دانستم از کجا شروع کنم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:13  توسط ماهان
|
His name was Fleming, and he was a poor Scottish farmer. One day, while trying to eke out a living for his family, he heard a cry for help coming from a nearby bog. He dropped his tools and ran to the bog. There, mired to his waist in black muck, was a terrified boy, screaming and struggling to free himself. Farmer Fleming saved the lad from what could have been a slow and terrifying death.
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد.وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط ماهان
|