تبليغاتX
برگ های پاییزی

برگ های پاییزی

غروب آفتاب زیباست باران بهاری دلنشین است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:13  توسط ماهان  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:22  توسط ماهان  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 10:7  توسط ماهان  | 

قصه زندگی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 20:49  توسط ماهان  | 

story of love

Where do I begin to tell the story

Of how great a love can be

The sweet love story that is older than the sea

The simple truth about the love she brings to me

Where do I start

With her first hello

 از کجا شروع به گفتن این داستان کنم

که عشق چقدر می تواند بزرگ باشد

داستان شیرین عشق که بزرگتر از دریاست

حقیقت ساده ای از عشق که او برایم به ارمغان آورد

با اولین سلامش نمی دانستم از کجا شروع کنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 11:13  توسط ماهان  | 

Alexander Fleming

His name was Fleming, and he was a poor Scottish farmer. One day, while trying to eke out a living for his family, he heard a cry for help coming from a nearby bog. He dropped his tools and ran to the bog. There, mired to his waist in black muck, was a terrified boy, screaming and struggling to free himself. Farmer Fleming saved the lad from what could have been a slow and terrifying death.

 اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد.وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:56  توسط ماهان  |